ای خدایم حرف دل غروب ... زمان مرگ خودم را غروب میدانمغروب موقع تلخیست، خوب میدانمشبانه نعش مرا از درخت برداریدکه هرچه میکشم از دارکوب میدانمچهار فصل درخت آنچنان پر از حرفاندکه هرچه هست در این چارچوب میدانمهوای شهر چطور است؟ تار یا روشن؟نرفته است که خورشید خوب؟...میدانمدم غروب، غرلهای آتشین دارمو مینویسمشان روی چوب، میدانمچه تب زده است هوای جنوب!حق دارمکه زادگاه خودم را جنوب میدانم✍شاعرنجمه_زارع + نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 13:19 توسط maryam |
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری
مثل کوهی که دلش غصهی دنیا دارددل ما حجمِ سکوتش غم و معنا داردلب ما بسته ز بیداد زمان اما بازمُهر خاموشیاش از حرف کمی جا داردمیتوان دید و شنید و سخنی شِکوه نکردقلب ما لیک خودش دیده ی بینا دارداشک از دیده روان میشود از اینهمه غممثل رودی که دلش میل به دریا دارددرد در سینهی ما بس که فراوان شده استچاره اش سنگ صبور است که پروا داردنگرانیم بمیریم و نبینیم سرانجام خوشیاین عجب نیست که دل غصهی فردا داردگرچه دنیا نشود لحظه ای از غم خالیباز هم ديده ی ما میل تماشا دارد✍به قلم زیبای شاعر*نگار حسینی*
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری
اگر بخواهم به سياره اىديگر سفر كنمهمراه خودم يك درخت خرمالو خواهم برد..قاب عكسخانوادگيمان را...يك ساز دهنى..فنجان گل سرخی قهوه ام وخدايم را..زمين و تمامآدم هايشبماند براى شما..
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری
در دیدگاه مندریاست آسمانو ندارد کرانهایجز بینشانگی -از ساحلش نبوده خِرد را نشانهایگفتم شبی به خویش :این آسمان پیربحریست بیکرانهولی چشم من مدامدنبال ناخداست ؛پس ناخدا کجاست ؟در گوش من چکیدصدایی که نرم گفت :دریاست آسمان و درآن ناخدا ، "خداست"
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری