حکایت از چه کنم، سینه سینه درد اینجاست
هزار شعلهی سوزان و آه سرد اینجاست
نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری است
بلوچ و کرد و لر و ترک و گیلهمرد اینجاست
میان این همه نامردمی و نامردی
نشسته در غم مردم هنوز مرد اینجاست
بیا که مسئله بودن و نبودن نیست
حدیث عهد و وفا میرود، نبرد اینجاست
بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
هنوز با غم این برگهای زرد اینجاست
به روزگار شبی بیسحر نخواهد ماند
چو چشم باز کنی صبح شبنورد اینجاست
جدایی از زن و فرزند «سایه» جان سهل است
تو را ز خویش جدا میکنند، درد اینجاست
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری