
نه روزمان سپید است و
نه شب مان سیاه ...
ذهن ما آواره ای
" شب در کجا"ست
که نمی داند،
بر کدام درد
خویش مویه کند ...
ما درختیم ...
درخت ...
که ایستادن
سرنوشت ماست،
با پایی در خاک و
دستانی با رویش
بی شمار ِ
جوانه ها
پناهگاه پرندگان ِ
هراسانی که از
یکدیگر گریزانند ...
گاهی
به ریشه ها
به تن تبدار درخت
به برگ و بار
این خاک و
به پرندگان
هراسان ِ جنگل،
اندیشیده اید
گاهی کنار رنج
درخت نشسته اید؟
برچسب:
نویسنده: سارا اکبری